نگذاریم همان بلایی که سر فرزاد حسنی آمد سر عادل فردوسی پور هم بیاید

 ferdosipur

فکر می‌کنم دیگر تا حالا همه‌ی مردم ایران متوجه‌ سیاست‌های کلی نظام درباره‌ی شهرت پیدا کردن اشخاص شده باشند. در نظام کنونی جمهوری اسلامی، مشهور شدن یک شخص مساوی است با توانایی آن فرد برای پیدا کردن طرفدارانی تا بنشینند و با هم  “درباره‌ی براندازی نظام توتعه سازی بکنند”. دیگر راجب انتقاد کردن که اصلاً فکر نکن، یا می‌خواهد انتقاد فرزاد حسنی از سردار رادان باشد و یا انتقاد عادل فردوسی‌پور از محمد آخوندی.

ولی نکته‌ای را که می‌خواستم مطرح کنم این بود. وظیفه‌ی ما به عنوان یک بیننده و یا حتی یک شهروند در این اتفاقات چیست؟ آیا کسی می‌داند بر سر فرزاد حسنی چه آمد. فرزاد هم مانند عادل برای حدود یک تا دو هفته خبر داغ وبلاگستان بود و بعد از این جهان مجازی محو شد و رفت. به نظر من اگر ما واقعاً از برنامه‌هایی مانند کوله‌پشتی و «90» خوشمان می‌‌آید و بی پروایی مجریان‌ این برنامه‌ها احسنت می‌گوییم و  از انتقادهای آن‌ها از مسعولین لذت می‌بریم، ما هم باید در قبال این گونه مجریان پاسخ گو باشیم. ما هم  وظیفه داریم تا از آن‌ها پشتیبانی کنیم. مخصوصا‌ً در موقعیت‌هایی که آن‌ها به صدای ما احتیاج دارند. رکورد شکنی ‌SMS شروع واقعا‌ً خوبی بود و جای تقدیر دارد ولی پشتیبانی ما باید ادامه پیدا کند.

DonbalehBalatarinBookmark and Share

منتشرشده در: on ژانویه 30, 2009 at 3:57 ق.ظ یک نظر بنویسید

ساعت گیج زمان

ساعت

دنگ…
فرصتی از کف رفت
قصه ای گشت تمام.
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام،
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر
وا رهانیده از اندیشه من رشته حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال

پرده ای می گذرد
پرده ای می آید،
می رود نقش پی نقش دگر
رنگ می لغزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ
دنگ…، دنگ…،
دنگ…

سهراب سپهری

DonbalehBalatarinBookmark and Share

منتشرشده در: on ژانویه 29, 2009 at 3:44 ق.ظ یک نظر بنویسید

مراسم سوگند باراک اوباما

آقا از سرما مردیم…از ساعت ۴ تا ١۲ ظهر سرپا ایستاده بودیم تا به قول همه “تاریخ را از نزدیک لمس کنیم” و شاید هم اگر ده یا بیست ساله دیگر بچه‌هامون پرسیدن: “بابا در اون روز تاریخی شما کجا بودید؟” بتوانم راست حسینی بگم : “من اونجا بودم و همه چیز را از نزدیک تجربه کردم.”

من هنوزم که هنوز باورم نمی‌شود. همون جوری که بین دو میلیون آدم ایستاده بودم داشتم به این فکر می‌کردم که چه طور می‌شود یک کشور به این سرعت پیش برود و تاریخ تلخ برده‌داری و تبعیض نژادی را در طول فقط چهل سال پشت سر بگذارد و یک سیاه پوست را به عنوان رییس جمهور کشورش انتخاب کند.

خداییش خیلی حرفه…

ساختمان مجلس آمریکا
ساختمان مجلس آمریکا

شادی مردم
شادی مردم
ؘ?ور بیش از دو میلیون نفر
حضور بیش از دو میلیون نفر
نیروهای ؙ?اظت
نیروهای حفاظت
شادی مردم
شادی مردم
طلوعی دیگر در آمریکا
طلوعی دیگر در آمریکا
انبوه مردم
انبوه مردم

DonbalehBalatarinBookmark and Share

منتشرشده در: on ژانویه 25, 2009 at 1:52 ق.ظ یک نظر بنویسید

دل تنگی

سیاوش قمیشی یکی از خوانندگان مورد علاقه من است. این آهنگ خیلی به من چسبید.

DonbalehBalatarinBookmark and Share

منتشرشده در: on دسامبر 22, 2008 at 1:03 ق.ظ یک نظر بنویسید

سرزمین بلاگرها

این ویدیوی کوتاه را از یوتیوب پیدا کردم. یک گروهی از دانشجویان رشته‌ی گرافیک دیزاین در دانشگاه ونکوور کانادا مسئول ساختن این ویدیو هستند. از تفسیر کوتاهی که درباره‌ی بلاگرهای ایرانی کردند خوشم اومد. مخصوصاً قسمت آخرش که نوشتن در بلاگ‌ها را “انقلابی بر درون انقلاب” خطاب می‌کنند. ( A revolution within the revolution)

DonbalehBalatarinBookmark and Share

منتشرشده در: on نوامبر 24, 2008 at 5:29 ق.ظ یک نظر بنویسید

از ماست که بر ماست

این دود سیه فام که از بام وطن خواست….از ماست که بر ماست

وین شعله سوزان که برآمد زچپ و راست…از ماست که بر ماست

جان گر به لب ما رسد از غیر ننالیم….با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست….از ماست که بر ماست

ما کهنه چناریم که از باد ننالیم….بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم ، آتش ما در شکم ماست….از ماست که بر ماست

اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است….زین قوم شریف است

نه جرم ز عیسی، نه تعدی زکلیساست….از ماست که بر ماست

گوییم که بیدار شدیم!این چه خیالیست؟….بیداری ما چیست؟

بیداری طفلی است که محتاج به لالاست….از ماست که بر ماست


ملک الشعرای بهار

DonbalehBalatarin
Bookmark and Share

منتشرشده در: on نوامبر 23, 2008 at 11:59 ب.ظ یک نظر بنویسید

چپیه، مد جدید لباس؟!

چند روز قبل داشتم در یکی از خیابان‌های واشنگتن دی سی راه می‌رفتم که متوجه شدم یک دختر خانم چپیه‌ای به دور گردن‌اش انداخته و مشغول قدم زدنه. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و بی‌اختیار زدم زیر خنده.

برای من که بیشتر عمرم در ایران سپری شده، چپیه یه معنی دیگه داره و با خودش خاطرات مختلفی را حمل می‌کنه. این خاطرات باعث میشوند که من به چپیه فقط به عنوان یک مد جدید لباس نگاه نکنم. حمایت از مردم فلسطین، حزب الله، حماس، هشت سال جنگ ایران و عراق و…

این هم برمی‌گرده به همین قضیه‌ی جهانی شدن و چه طوری فرهنگ‌ها، عقاید و راه و روش زندگی مردم، اعم از پوشش و لباس، به وسیله‌ی فرهنگ‌ها و کشور‌های دیگر پذیرفته می‌شوند و با تغییراتی جزئی به آن دادن مورد استفاده‌ی شهروندان و مردم جهان قرار گرفته می‌شود.

به نظر من این جای تامل داره چون در این راستا عقاید و رسم و رسوم فرهنگ‌ها یک چیز‌هایی را از دست می‌دهند ولی خوب یک چیز‌هایی هم به آن‌ها اضافه میشوند.

ولی خودمونیم فکر می‌کنم چپیه به طرف بالایی بیشتر می‌یاد. ;)

عکس دیگر

DonbalehBalatarin
Bookmark and Share

منتشرشده در: on نوامبر 11, 2008 at 7:38 ب.ظ یک نظر بنویسید

هنر گام زمان

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن هنر گام زمان است

تو رهرو‌ دیرینه‌ی سر منزل عشقی

بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

آبی که بر آسود زمینش بخورد زود

دریا شود آن رود که پیوسته روان است

باشد که یکی هم به نشانی بنشیند

بس تیر که در چله‌ی این کهنه کمان است

از روی تو دل کند نم آموخت زمانه

این دیده از آن روست که خونابه فشان است

دردا و دریغا که در این بازی خونین

بازیچه‌ی ایام دل آدمیان است

دل بر گذر قافله‌ی لاله و گل داشت

این دشت که پامال سواران خزان است

روزی که بجنبد نفس باد بهاری

بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

دردی ست درین سینه که همزاد جهان است

از داد و داد آن همه گفتند و نکردند

یارب چه قدر فاصله‌ی دست و زبان است

خون می‌چکد از دیده در این کنج صبوری

این صبر که من می‌کنم افشردن جان است

از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود

گنجی ست که اندر قدم راهروان است


شعر از هوشنگ ابتهاج

DonbalehBalatarinBookmark and Share

منتشرشده در: on اکتبر 29, 2008 at 7:02 ب.ظ یک نظر بنویسید

آبشار نیاگارا

DonbalehBalatarinBookmark and Share

منتشرشده در: on اکتبر 27, 2008 at 3:31 ق.ظ یک نظر بنویسید

چرا ریش گزاشتی؟

می‌دونی مشکل ما ایرانی‌ها چیه؟ برای ما خیلی راحته که سریع درباره‌ی یک شخص قضاوت بکنیم. تا به قیافه‌ی طرف نگاه کنیم به قول معروف فکر می‌کنیم که “تا آخرش را خوندیم.” بیشتر این قضاوت‌ها و پیشبینی‌ها سرچشمه می‌گیره از ریخت و شمایل طرف. اگه یارو ریش داشته باشه ما می‌گیم طرف حزب الله‌ای. اگه طرف شلوار جین تنگ بپوشه و به موهاش ژل بزنه، می‌گیم طرف بچه سوسوله. دیگه نگو ما چه برچسب‌هایی که به افراد نمیزنیم بر اساس کوچکترین عقیده و یا گفته‌ای که ما شاید قبلاً از طرف شنیده‌ایم. اگه گفته‌ی این شخص حتی یه کمی سوسیالی باشه می‌گیم “بابا طرف کمونیسته.” همه‌ی مردم به عقیده‌ی ما یا کمونیست‌اند، یا شاه دوست یا حذب الله‌ای، یا مجاهد و… لیست ادامه دارد.

تقریباً سه هفته‌ی پیش من تصمیم گرفتم که ریش بزارم. هیچ دلیل به خصوصی هم نداشتم. حقیقت‌اش را اگه بخواهید فقط می‌خواستم ببینم چه شکلی میشم. ولی آقا تا قیافه‌ی ما شروع کرد به تغییر رفتار همکار‌های ما هم عوض شد. ناگهان حس ‌کردم که وقتی مردم دور ور من هستند محافظه کارتر و معذب‌تر‌اند. من نمی‌دونستم جریان چیه تا یه روز یکی از همکارانم به من گفت: “کی ریش‌ تو می‌زنی؟ برای اینکه شبیح حزب اللهی‌ها ‌شده‌ای.” آقا من میگی همین جور ماتم برد. نمی‌دونستم باید چی بگم. ناگهان احساس کردم که باید شروع کنم به تعریف و تفسیر که نه بابا من همنون آدم قدیمی‌ام و افکار و تفکراتم عوض نشده.

ما ایرانی‌ها درباره‌ی تغییر خیلی حرف می‌زنیم، تغییر برای برابری، تغییر برای آزادی و غیره. ما می‌گیم که دمکراسی راه درست و ایرانی‌ها الان آمده‌اند برای دمکراسی و تغییر، فقط اگه “اونا” اجازه بدند. شاید از خودت بپرسی “حالا “اونا” کی هستند؟ برای هر فردی فرق می‌کنه. “اونا” ممکنه حکومت کنونی ایران باشند، ممکنه آمریکایی‌ها باشند، ممکنه انگلیسی‌ها باشند، و… این لیست هم ادامه داره. ما هیچ وقت نمی‌گیم که برای یک حکومت به راستی دموکرات طرز فکر ما باید عوض شه. طرز نگاه مون به واقعیت‌های اجتماعی، فرهنگی و دینی باید عوض شه. ما نمیتونیم مردم رو بر اساس شکل و شمایل، طرز لباس پوشیدن، و اینکه آیا ریش دارند یا ندارند قضاوت کنیم.

افشین مولوی در کتابش به عنوان”Persian Pilgrimages ” درباره‌ی این موضوع صحبت می‌کند. در یک فصل این کتاب به عنوان “سیاست‌های ظاهر شخصی” درباره‌ی این می‌نویسد که در ایران چقدر آسان است که فرد به دلیل ظاهر شخصی‌اش مورد قضاوت قرار گیرد. درباره‌ی یک پسر جوانی می‌نویسد که تصمیم می‌گیرد ریش بگذارد برای اینکه در صورت‌اش جوش درآورده بوده ولی بعد از یک مدت این پسر شروع می‌کند یکی یکی دوستانش را از دست دادن. وی تصمیم می‌گیرد که ریش‌اش را بزند و با پوست بد زندگی کند تا با طعنه و کنایه‌های دوستانش بسوزد و بسازد.

مولوی این‌گونه می‌گوید: “در کشورهایی که دارای دولت‌های استبدادی هستند که دخالت مستقیم در زندگی خصوصی مردم می‌کنند، مانند جمهوری اسلامی، طرز پوشش و لباس تبدیل به یک سنبل سیاسی می‌شود.” ولی ما نمی‌توانیم به این طرز تفکر ادامه دهیم. همانطور که نمی‌شود با نگاه کردن به جلد یک کتاب نتیجه گرفت که آیا کتاب خوب یا بد است ما نمی‌توانیم با نگاه کردن به ظاهر افراد در باره‌ی باطن آن‌ها تصمیم بگیریم. اگر باور داریم که دولت جمهوری اسلامی حق ندارد که زنان کشور ما را مجبور به پوشیدن حجاب اسلامی کند، ما هم نمی‌توانیم مرد‌های کشورمان را مجبور کنیم که صورت‌های خود را از ته بتراشند یا حتماً لباس غربی بپوشند تا مخالفت یا اعتراض خود را از جمهوری اسلامی نشان دهند. باور‌های سیاسی و اجتماعی یک فرد باید با نگاه به عمل کرد و کردار آن شخص قضاوت شود و نه با اندازه گرفتن طول ریش آن شخص.

نوشتن این مطلب مرا به یاد شعری از سهراب سپهری انداخت که هدف من از نوشتن این مطلب را زیباتر و صریح‌تر بیان می‌کند:

من نمی‌دانم

که چرا می‌گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله‌ی قرمز دارد

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

DonbalehBalatarinBookmark and Share

منتشرشده در: on اکتبر 21, 2008 at 4:16 ب.ظ ۱ دیدگاه